دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۶

بهارانه

۱۳۹۵/۱۲/۲۳

 سير تقويم جلالي 

به جمال تو خوش است
فصل‌ها را
همه با فاصله‌ات سنجيدند...
تو بيايي همه‌ ساعت‌ها، ثانيه‌ها
از همين روز، 
همين لحظه، همين دم، عيدند...
قيصر امين پور

من نام کسي نخوانده‌ام، الا تو
با هيچ کسي نمانده‌ام، الا تو
عيد آمد و من خانه تکاني کردم
از دل همه را تکانده‌ام، الا تو
....
کس درد دل درخت را گوش نکرد
با باغ، بهار را هم ‌آغوش نکرد
با اين همه، باز هم دم باران گرم
يک لحظه، بهار را فراموش نکرد
جليل صفربيگي

امسال، بهار بي‌تو آغاز نشد
هي جمعه گذشت و باز اعجاز نشد
کي سين سلام بر لبت مي‌شکفد؟
عيد‌ آمد و سفرۀ دلم باز نشد
جليل صفربيگي

در گوش من صحيفه تبريک عيد گفت          
سالي دگر ز عمر تو اي بي‌خبر گذشت
نشکفته غنچه‌هاي بهار اميد و عشق             
ديدي که عمر، همچو نسيم سحر گذشت
روح کهن نه تازه شود با حلول عيد                 
راح کهن بيار که آبم ز سر گذشت
تبريک نيست، تسليت است اينکه دوست را      
 گويي : «خوشا ز عمر تو سالي دگر گذشت»
محمد ابراهيم باستاني پاريزي   

شهر، آينه‌دار مي‌شود با يک گُل
پروانه تبار مي‌شود، با يک گُل
گفتند: نمي‌شود! ولي مي‌بينيد
يک روز بهار مي‌شود، با يک گُل
هادي فردوسي

مي‌نويسم روي دفتر سال نو
باز يک احساس و يک آغاز نو
باز هم عاشق شدن، پروانگي
باز هم جاري شدن در زندگي
باز هم صحبت شدن با ياس‌ها
با اقاقي‌هاي شهر رازها
باز در تکرار شادي گم شدن
در هياهوي زمين پيدا شدن
باز هم ميلاد نو، انسان نو
طرح تازه، ايده و افکار نو
آه، آري باز هم در اين بهار
مي‌زند لبخند بر ما روزگار
اسماعيل محمدپور
 
اين زمستان به تماشاي بهار آمده است
برف، با وا شدنِ غنچه کنار آمده است
به دل از قولِ کساني که نبودند بگو
بي‌قراري نکند، روز قرار آمده است
نيست جامي که دمي پُر نشود از يادت
«ساقيا ! آمدن عيد مبارک بادت»
سال نو مي‌شود و شکر که لبخندي هست
به دلِ  خسته بگوييد: خداوندي هست
يک سلام  از همۀ سال برايش کافي است
هفت سيني که بر آن سايۀ دلبندي هست
شک ندارم نفست نو شدن حالِ من است
آسماني و زمين زيرِ  پَر وبال ِ من است
تا تو هستي همۀ پنجره‌ها مالِ من است 
بي‌گمان هر چه که از دوست رسد فالِ من است 
نيست جامي که دمي پر نشود از يادت
«ساقيا آمدن عيد مبارک بادت»
حسين صفا
  

بر چهرۀ گُل، شبنم نوروز خوش است
در باغ و چمن، روي دل‌افروز خوش است
از دي که گذشت، هرچه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است
عطار نيشابوري

در حيرتم از اين همه تعجيل شما
از اين همه صبر و طول و تفصيل شما
ما خير نديده‌ايم از سال قديم
اين سال جديد نيز تحويل شما !
جليل صفربيگي

شد فصل بهار و ابر در کار گُل است
عالم همه مست جام رخسار گُل است
بلبل چه که هرکه نيمْ جاني دارد
در کوچه و بازار، خريدار گُل است
....
با صوت هَزار، بس نمي‌آيد دل
با رقص چنار، بس نمي‌آيد دل
گفتي: «محوي» دگر ره باغ گرفت
با بوي بهار، بس نمي‌آيد دل
....
صوفي! برخيز، روزگارِ دگر است
دشتِ دگر است و مَرغزارِ دگر است
از گوشۀ خانقَه برون آ، برخيز
شد فصل بهار و، کار کارِ دگر است!
محوي همداني
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به هفته نامه خبری و اطلاع رسانی پیک سنجش وابسته به سازمان سنجش آموزش کشور می باشد.