شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

طنز کنکوري

۱۳۹۵/۱۲/۲۳

آورده­ اند که  در 28 ذي‌الحجۀ سال 420 هجري قمري، آن هنگام که دولت ورد، فرش بوقلمون بگسترانيدي و بلبلان تصنيف سور ربيع بنواختي، ابو عبدا... عبدالواحد محمد جوزجاني که سالياني چند پشت کنکور بودي و نيک از آن بناليدي، در پي آن شد تا براي گريز از اين ديو دو سر، گزيري بيابد. بدين منظور، برّ و بحر بسيار بپيمود تا مفتاح موفقيت بستاند.
در راه پيرمرد خارکني را بديد. از باب محادثه با او بشد و شرحي از احوال خود بداد و او را بگفت: «اي پير ! تو که سرد و گرم روزگار بسيار چشيده­اي، داني که علاج کار من نزد کيست؟» پيرمرد اندکي تامل کرد و سري بجنباند و آهسته بگفت: «در اين شهر مردي است پر آوازه؛ اوستادي حاذق که در دانايي بي­ همتاست. نزد او رو تا چراغ راه خود يابي.»
عبدالواحد که از اين حديث به وجد آمده بود، نام استاد را بپرسيد. پيرمرد بگفت: «نامش بوعلي سيناست و در اين شهر همه او را بشناسندي.» سپس خار بر پشت نهاد و برفت. عبدالواحد شادمان از اين خبر، راه شهر در پيش بگرفت تا علاج کارش را از استاد  استادان بپرسد. در راه مردي را بديد که بر لب جويي نشسته بود و گريان اشعاري چند از شاعر نامدار رودکي را زمزمه کردي  و به افسوس  سر خويش را تکان دادي. عبدالواحد گفت: «اي مرد ! اوستاد  ابوعلي سينا را مي ­شناسي؟» مرد با شنيدن نام بوعلي، آهي از دل پر درد برکشيدي و نمي بر چشم آوردي و گفت: «آري، او را مي ­شناسم. سالياني پيش دانشجو بودم و چند ترم مشروط شدم. چاره کار را حضور در مجلس استاد دانستم تا برنامه­اي نکو براي وصول به مقصود به من عرضه نمايد. اوستاد نيز برنامه­اي به من بداد و سرّ پاس کردن دروس را در عمل به آن افعال دانست؛ ليکن من آن افعال را صعب بديدم و درس و بحث را به يک سو نهاده و به لهو و لعب روي آوردم و آخرالامر از دانشگاه اخراج بشدم و اکنون پير و درهم شکسته و گرد غم بر سر و روي نشسته، در اين گوشه نظّاره‌گرِ گذر عمرم و اشعار گرانمايۀ رودکي را زمزمه مي‌کنم که :  
شد آن زمانه که رويش به سان ديبا بود                              شد آن زمانه که مويش به سان قطران بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم                              عصا بيار، که وقت عصا و انبان بود
سپس راه خانۀ اوستاد را بدو  نشان داد و دوباره سر در گريبان آورد و در احوال خويش غرق شد.
عبدالواحد، بار ديگر راهي شد تا اوستاد را بيابد. در راه مردان بسياري بديد و از هر يک درباره اوستاد ­پرسيدي  سخني جز تحسين نشنيدي و هر يک به فراخور حال خويش، موفقيت خويش را مديون کلام گهربار اوستاد دانستندي و او را وعظ نمودي که احاديث اوستاد را به دل و جان بپذيرد و اجرا نمايد. 
سرانجام عبدالواحد، عرق ريزان با پاهايي پر آبله خدمت اوستاد رسيدي و با کرنش و تبجيل بسيار گفتي: «اوستاد ! از راهي بس دراز آمده‌ام تا مرا به تلمّذ بپذيري که پشت کنکوري هستم و آرزوي طبابت بر من مستولي است.»
بوعلي فرمود: «داني چه راه  صعبي در پيش داري و بايد  چندين کتاب درسي و کمک درسي را تورّق کني و فراگيري؟ خود من چهل بار يک کتاب را بخواندم و باز پي به مفاهيم عميق آن نبردم، و تازه قرار نبودي در آزموني به نام کنکور شرکت نمايم؛ اما تو بايد ده‌ها کتاب را سطر به سطر بخواني تا از اين ابتلاي مهم به سلامت بگذري.»
عبدالواحد به اصرار بگفت که او را شاگردي مطيع خواهد يافت و کلام گرانبهاي اوستاد را آويزۀ گوش خواهد کرد. في‌الجمله اوستاد بوعلي سينا براي تعطيلات نوروز برنامه ­اي دقيق بدو بداد و بگفت که اگر در تعطيلات اعتدال بهاري، که فرصتي بس نکوست و البته ادامۀ زمان باقي مانده اين گونه عمل نمايي، مفتاح موفقيت در دستان تو خواهد بود. عبدالواحد، بوعلي را سخت اکرام بکرد و از خانه بشد.
در راه به برنامه نظري بکرد و متعجب بماند که چگونه مي‌توان روزانه اين همه به مطالعه و حل سؤال و کسب معرفت پرداخت !! و دريافت که رسيدن به کمال مطلوب بسي دشوار است. پاي کشان و سر در گريبان و بي‌خبر از  اطراف و اکناف، پيش مي‌رفت که ناگهان مردي او را فراخواند و گفت: «اي مرد! از خانۀ اوستاد مي‌آيي؟»
عبدالواحد سري به نشانۀ تاييد تکان داد و خواست راهي شود که مرد با چهره‌اي گشاده بگفت: «آيا براي کنکور از او خواستار برنامۀ مطالعاتي شدي؟» عبدالواحد بار ديگر به نشانۀ تاييد سري جنبانيد، و اين بار مرد با چهره‌اي گشاده‌تر گفت: «من مي‌توانم تو را راهي بياموزم که به سهل و بي‌زحمت بحث و فحص، کمال مطلوب را بيابي» عبدالواحد شگفت زده بگفت: «آن راه چيست؟!»
مرد گفت: «با شرکت در کلاس­هاي کنکور و اردوهاي مطالعاتي ما به سهولت مي­تواني سخت­ترين سؤالات کنکور را پاسخ دهي و بر تخت آرزوهاي خويش جلوس نمايي.»
عبدالواحد از اين سخن به وجد آمد و به دنبال او روانه بشد و ده­ ها کيسه زر به عنوان شهريه بپرداخت و از تعطيلات نوروز، طبق افاضات آن مرد کاردان و پير کنکور که معتقد بود کنکور، آزموني آسان است و فقط بايد با شيوه‌هاي پاسخگويي به سؤالات آشنا بود و طريق پاسخگويي معکوس و خواندن دست طراحان سؤال را دانست، عمل کرد و البته بسي بيشتر زر خرج نمود.
 في‌الجمله روزهاي اعتدال ربيعي به پايان رسيد و روز موعود بيامد و عبدالواحد خوش و خرم از يافتن مفتاح آمال خويش و در حالي که خود را در کسوت طبابت بديدي، به مجلس کنکور راهي بشد و همان گونه که بدو آموخته بودند، سؤالات را اجابت نمود و با رويي گشاده آن مجلس را ترک بگفت.
ماهي بشد و کنکور را پاسخ بيامد و عبدالواحد در پي رتبه‌اش نظّاره‌گرِ تارنماي سازمان سنجش شدي؛ اما خود داني و من باز نگويم که شاهد چه رتبه‌اي شد که يک قطار عدد در مقابل عنوان رتبۀ او رديف شده بود که انگار رتبۀ کنکور نبودي و سازمان سنجش برايش شارژ تلفن همراه فرستادي !!

و زان پس بود که با شرمندگي، بار ديگر به محضر اوستاد بوعلي سينا رفتي و در رکاب اين دانشمند گرانقدر تلمّذ کردي و از بهترين شاگردان وي شدي. 

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به هفته نامه خبری و اطلاع رسانی پیک سنجش وابسته به سازمان سنجش آموزش کشور می باشد.